شهید «محسن شادکام تربتی»: خدا مرا از لجنزار شهر نجات داد و به بهشت جبهه آورد...
به گزارش خبرنگار نوید شاهد، هشتم فروردین 1365، روز شهادت بسیجی عاشقی است که از حجره طلبگی و حوزه، به خاکریز خط مقدم آمد تا «علم عشق» را در میدان خون و میعادگاه جنون مشق کند و معلم مکتب عرفان شهادت باشد. او با پاکی و تهذیب و خلوص خود، عرصه رزم و حماسه را با رایحه روح قدسی خویش عطرآگین کرد و پیش از وصول به شهادت، در قربانگاه قرب دوست، نفس را قربان کرد و شمهای از بلوغ بینش معنوی و تکامل روح فضیلتخواه خود را در جبهه ظاهر کرد. او درس دین و مبارزه را اول بار در محضر پدری آموخت که پای منبر «نواب صفوی شهید» بزرگ شد و وقتی خبر شهادت فرزند تازه جوانش را شنید، سجده شکر به جا آورد.
تربیت در مکتب «عقیده و جهاد»
«محسن شادکام تربتی»، روز یکم شهریور 1346 در مشهد چشم به جهان گشود. پدرش محمد و مادرش فاطمه نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. سپس به فراگیری علوم دینی و حوزوی تا سطح (مقدمات) پرداخت. پدر او از فعالان عرصه فرهنگی و از مقلدان قدیمی حضرت امام در مشهد بود که از آغاز جوانی، پای منبر شهید بزرگ «سیدمجتبی نواب صفوی» مسیر روشنگری و مبارزه را مشی کرد و با شهید هاشمی نژاد و چهرههای برجسته انقلابی نیز در سالهای بعد پیوسته ارتباط داشت. پدر در سالهای اقامت و تبعید حضرت امام (ره) در نجف، به زیارت ایشان نائل شده بود. محسن در چنین خانواده ای بینش مذهبی و اعتقادی و نگرش انقلابی خود را شکل داد. پدر، همراه فرزندانش در راهپیمایی ها و فعالیتهای انقلابی مشهد شرکت داشت و محسن هم همراه پدر و برادرانش در تکثیر و نشر اعلامیه ها و سخنرانیهای امام و شعارنویسی و تشکل مردم برای حرکتهای انقلابی، فعالانه حضور داشت.
قصه شگفت تولد و شهادت «جواد» و «محسن»
در ورود به خانه شادکام، عکس جواد و محسن بیشتر از هر چیزی خودنمایی میکرد؛ دو برادری که با فاصله یکسال و چهلروز متولد شدند و با همین فاصله زمانی هم به شهادت رسیدند. جواد متولد۱۳۴۴ و محسن متولد۱۳۴۶ بود. به گفته پدر شهیدان: «هرچند محسن از نظر سنی کوچکتر از جواد بود، قد و قامت بلندتری داشت. وقتی جواد برای اعزام به جبهه رفت، او را قبول نکردند و گفتند سن و سالت کم است، اما محسن که با شناسنامه جواد رفت، بهخاطر جثه درشتی که داشت، اعزام شد.» حسین، پسر ارشد خانواده که به مرخصی آمد، محسن پساز اتمام آموزشی به جبهه اعزام شد. او در گروه تخریب فعالیت میکرد و همیشه در رفتوآمد بود. بالاخره پساز مدتی جواد هم توانست به آنها ملحق شود و به جبهه برود. او هم در گروه تخریب مشغول خدمت شد تا اینکه جواد در تاریخ ۲۱/ ۱۲/ ۱۳۶۳ در عملیات بدر به شهادت رسید. نمیدانند حکمتش چه بود، اما شهید باوجود داشتن پلاک در سردخانه ماند تا اینکه اوایل فروردین، خبر شهادتش را به خانواده دادند. حسین و محسن پیگیر کارهای مراسم تشییع برادر شدند، اما برحسب اتفاق پدر متوجه این موضوع شد. او رو به محسن کرد و گفت: کی قرار است جواد را تشییع کنیم؟ برادران که میدانستند پدر و مادر از ماجرا خبر دارند، کارها را سرعت بخشیدند. روز تشییع پیکر جواد، ۱۲ فروردین۱۳۶۴، به حکمت پنهانبودن جنازه در این مدت پی بردند. پدر گفت: همانطورکه تولدش در روز ولادت امامجواد (ع) بود، خاکسپاریاش هم مصادف با ولادت امام جواد (ع) شده است!
جز پارهای از عشق، دگر هیچ نداشت...
سرانجام سجاده نشین مسلخ عشق، دانش آموز و طلبه بسیجی، که از کلاس درس و حجره بحث، به میدانگاه جهاد آمد تا از دانشگاه جبهه، قبولی قرب خدا بگیرد و از سنگرها، به سراپرده قدس معبود، پرواز کند، روز هشتم فروردین 1365 در جبهه «فاو» بر اثر اصابت ترکش مین، به فیض شهادت نائل آمد و با رهیافتگان وصال، تا عرش جمال رب، رهسپار سفر جاودانگی شد. همانگونه که آرزویش بود و در وصیتنامه خود نیز، ساعتی پیش از گشودن سرزمینی که شهادتگاه او شد، نوشت: «بحمد الله خداوند مرا از لجنزار شهر نجات داد و به بهشت جبهه آورد. انشاءالله نیز از ظلمتکده دنیا به جوار ربوبی خویش رهنمونم خواهد ساخت.»
سجده شکر پدر پس از شنیدن خبر شهادت فرزند!
۸ فروردین ۱۳۶۵ که خبر شهادت محسن را دادند، هنوز سالگرد جواد نشده بود. همرزمش تماس گرفت و به حاجآقا گفت: محسن مجروح شده است. بهتر است مراسم سال جواد را به تأخیر بیندازید. حاجمحمدآقا بدون آنکه تغییری در صدایش ایجاد شود، در جواب او گفته بود: «بگو محسن شهید شده؛ چرا میگویید مجروح است»؟! پدر به حیاط خانه رفته و زیر آسمان سجده شکر به جا آورده بود. او میگوید: «ما با رضایت قلبی و آمادگی و آگاهی کامل فرزندانمان را به جبهه فرستاده بودیم. انتظار شهادت را داشتیم. معامله ما با خدا بود و برای اعتقاداتمان پسرانمان را فرستاده بودیم، پس درباره آن هیچ شک و تردیدی نداشتیم.»
۶ تیر۱۳۹۱ روز متفاوتی برای خانواده شادکام بود. حاجمحمدآقا تربتی پدر شهیدان تربتی، تعریف میکند: روز قبلش گروهی به خانه ما آمدند و گفتند «فرداشب قرار است تعدادی از قاریان بینالمللی به دیدنتان بیایند؛ مشکلی ندارید؟» گفتم نه تشریف بیاورید. بعد هم گفتند «بگویید بچهها بیایند.»
با خودم گفتم ممکن است رهبر معظم انقلاب بیایند؛ برای همین به تکتک بچهها زنگ زدم و گفتم «ممکن است رهبر بیایند؛ اگر دوست دارید بیایید.» دوستان خیلی نزدیک را هم خبر کردم. خلاصه بگویم خانه پر از جمعیت شده بود. وقتی رهبر معظم انقلاب و همراهانش آمدند، متعجب شدند و یکی از همراهانشان پرسید «چکار کردی؟» گفتم «خودت گفتی بگو بچهها بیایند.»
جریان یک ملاقات «خاص»!
وقتی هم که «آقا» رئیسجمهور بودند، ملاقاتی با ایشان داشتیم. در زمان جنگ فرموده بودند هر فردی که نمیتواند فرزندش را به جبهه بفرستد، میتواند هزینه سه ماه یک رزمنده را قبول کند که در آن زمان ۲۰ هزارتومان میشد.
او و عمویش هر یک دوشهید داده بودند و برادر حاجمحمدآقا هم یک پسرش به شهادت رسیده بود و این خانواده درمجموع پنج شهید داشتند. آنها به این موضوع فکر کردند که بهجای پنجشهیدی که دادهاند، هزینه پنجرزمنده را قبول و مبلغ صدهزارتومان برای جبهه کمک کنند. این خبر به گوش مرحوم آیتالله طبسی رسید و اهمیت موضوع سبب شد با هماهنگی، آنها را به تهران بفرستد تا در دیدارهای عمومی آیتالله خامنهای که در آن زمان رئیسجمهور بودند، شرکت کنند.
شادکام تعریف میکند: من و برادرم بههمراه حاجعمو در مراسم حضور داشتیم. ابتدا پوستفروشان تهران آن زمان آمدند و یک چک ۱۰ میلیونتومانی آوردند. بعد هم عدهای یک چک ۵ میلیونتومانی دادند. پس از آنها سینی نسبتا بزرگی را خانمهای تهرانی آوردند که در نیمی از آن اسکناس روی هم انباشته شده بود و در قسمت دیگر سینی هم طلا و جواهرات بود. به نظرم تنها رقم ناچیز، همان صدهزارتومان ما بود. حاجعمو به من گفت «من نمیتوانم صحبت کنم. تو برو.» رفتم و گفتم «ما پنجشهید تقدیم کردهایم و الان نیرویی نداریم که برای دفاع بفرستیم. آمدهایم تا هزینه پنجرزمنده را تقبل کنیم و یک چک صدهزارتومانی آوردهایم.» با گفتن این حرف، بلوایی برپا شد که اینها پنجشهید دادهاند و حالا میخواهند هزینه پنجرزمنده دیگر را هم تقبل کنند. آقا من را بغل کردند و بوسیدند. همان روز هم که به فرودگاه آمدیم، رادیو تاکسی روشن بود. در اخبار ساعت۲ شنیدم که به نقل از اسرائیل گفت اینها چه آدمهایی هستند که پنجفرزندشان شهید شده است و حالا پسری ندارند به جبهه بفرستند، اما هزینه پنجرزمنده را تقبل میکنند!
خدا مرا از لجنزار شهر نجات داد و به بهشت جبهه آورد...
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون
ساعت 15 عصر یکشنبه 20/11/64
امشب شب عملیات است و شبی است که از مدتها آرزویش را میکشیدیم. بحمد الله خداوند مرا از لجنزار شهر نجات داد و به بهشت جبهه آورد. انشاءالله نیز از ظلمتکده دنیا به جوار ربوبی خویش رهنمونم خواهد ساخت. باری؛ بر طبق وظیفه شرعی لازم دانستم چند نکتهای [را] خدمتتان عرض کنم؛ نخست به پدر و مادرم این عزیزانی که مرا تا به اینجا رسانیدهاند و در عین حالی که بسیار برای من زحمت کشیدند وقتی که مسئله خدا و امتحان پیش آمد بدون حتی کوچکترین حرفی که مانع حرکتم بشود، مرا تقدیم این راه نمودند و همانطور که درباره جواد اثبات کردند، سرافراز از امتحان الهی بیرون آمدند. من سعی میکنم تنها کاری که از دستم در مقابلشان برمیآید که همان دعا است را انجام دهم، باشد که خداوند، ایشان و تمامی خانوادههای شهدا را به احسن وجه پاداش دهد و تذکری داشتم و آن اینکه سعی کنید حال که پدر و مادر شهید شدهاید، خاضعتر از پیش، بدهکارتر از پیش، نسبت به خدا و انقلاب باشید؛ چرا که او بود که این مقام رفیع و شامخ را به شما داد و شما را شایسته اینچنین جایگاهی دانست؛ پس سعی کنید که بیشتر شاکر باشید و سعی کنید کمتر از مزایای دنیوی که برایتان فراهم میآید (نسبت به همین مسئله خانواده شهید شدن) استفاده کنید و سخنی نیز با برادران و خواهرانم؛ نخست حسین جان! واقعا از شما ممنونم و خدا میداند که نسبت به تو چقدر مدیونم و تو چه حقی بر گردنم داری. خاضعانه از تو میخواهم که به محض دیدن این مطالب از صمیم قلب تمامی حقوقی را که میدانی و نمیدانی به من ببخشایی که سخت محتاجم و من هم انشاءالله دعایت خواهم کرد و اما تو خواهرم! مرا ببخش و تنها سفارشی که به تو دارم این است که چه الان و چه در آینده تنها و تنها حجابت، حجابت و حجابت را به احسن وجه حفظ کن و به نجمه جان هم همین سفارش را بکن. از تو هم خاضعانه آرزو دارم که مرا ببخشی و لفظ بخشیدم را به زبانت جاری کن و حال مهدی جان! خدا انشاءالله تو را برای اسلام نگهت دارد و شاید حال حرفم را نفهمی؛ اما برای بعدت مینویسم:
1. دنبال گناه نرو که بیچاره میشوی 2. خط خودت را از امام و ادامه دهندگان راهش جدا نکن و تو هم مرا ببخش و دعایم کن که نیازمندم.
حال برادر عزیزم علی! خدا شاهد است که تو برای من نه یک دایی بلکه یک برادر بودی و هستی و به تو نیز خیلی مدیونم. بیذکر هیچ مسئلهای از تو میخواهم حلالم کنی و من هم قول میدهم دعایت کنم و در آخر مخاطبم همه شما هستید:
1. به خواهران خودم و مادرم و خواهران دینیام سفارش میکنم خواهر اگر میخواهی به من و شهید ارج نهی، تنها حجابت را نگهدار که حربه دشمن در حال حاضر همین از بین بردن حجاب است و بس و فاسد کردن جوانها و نیز به شما توصیه میکنم از تجملات زندگی دوری کنید و بیشتر به خدا متصل شوید و به نمازهایتان بیشتر اهمیت دهید و از غیبت مرسوم در بینتان دوری کنید که خدا آن را نمیپسندد.
2. به برادران و پدرم و برادران دینیام عرض میکنم که اولا جبهه و ثانیا جبهه و ثالثا جبهه را فراموش نکنید که همه اسلام امروز به جبهه و پیروزی آن متصل است پس هم خود را در تقویت آن قرار دهید و جای من و سایرین را که از این جمع کم شدهایم، پر کنید که فردا نزد رسول خدا و اولیائش خجالتزده نشوید هستند کسانی که به بهانه ازدواج و زن و خانه و درس و کار حتی یک بار هم تا حال به جبهه نرفتهاند و یا قبلا به جبهه آمدهاند و حال از جبهه و اهل آن بریدهاند، خدایا! تو شاهد باش که من به اینها تذکر دادم و اعلام کردم آنچه را وظیفه میدانستم «اگر احیانا کسی مشکلش حاد است میتواند مالاً کمک کند آن هم در خور توانایی مالیاش» و دیگر این که امام را تنها نگذارید و فراموش نکنید سالهای قبل پیروزی را که در لجن شاهی فرو رفته بودید و امام به اذن خداوند نجاتتان داد.
در پایان وصایای عملیام را عرض میکنم، امیدوارم انجامش دهید.
1. برای من و جواد هر کدام جداگانه یک سال نماز بخوانید و روزه بگیرید (اجارهای و یا خودتان).
2. 15 روز نماز برایم بخوانید به این ترتیب که در هر روز 6 رکعت و به نیتهای ظهر و عصر و عشا.
3. پدرم وصی من هستند و هرطور که مایل بودند رد مظالم بدهند.
4. فرموده بودید که 50 هزار تومان برای ازدواجت میدهم؛ خواستم بگویم که آن ازدواج من نه بخاطر نفس ازدواج بلکه هدفم این بود که ازدواج راهم را برای رسیدن به خدا نزدیکتر میکند و حال که اینجا هستم و آن مرحله را گذراندهام لذا هر وقت که وسعتان رسید بقدر وسعتان در راه خدا فردی را که صلاح میدانید داماد کنید.
5. از همه افرادی که مرا چه به نام و چه به صورت میشناسند عاجزانه و خاضعانه تقاضا دارم با گفتن لفظ «خدایا فلانی را بخشیدم» مرا حلال کنند که خدا میداند نیازمندم.
6. مقدار کمی پول نزد برادری دارم که اطلاع دارید آن را به ایشان بخشیدم و مقداری هم نزد مسجد که آن را هم بخشیدم.
7. از برادران مسجد هم تقاضای عفو و بخشش را دارم و عرض میکنم که اگر میخواهید کار کنید واقعا تصمیم بگیرید و کار کنید و از عمرگذرانی و استفاده از بیتالمال بپرهیزید که در آینده پشیمان خواهید شد.
8. پدرم! عاجزانه از شما تقاضا دارم کم خرج کنید در مراسم و سعی کنید در مراسم گناه صورت نگیرد که من راضی نیستم. مسئله خاص دیگر به نظرم نمیآید که عرض کنم؛ فقط عرض میکنم امام را تنها و انقلاب را تنها نگذارید که سخت پشیمان خواهید شد در آن وقت پشیمانی فایدهای نخواهد داشت.
از همسایههای چهار طرف آن خانه و این خانه شخصا حلال بودی بطلبید؛ خدا انشاءالله خیرتان دهد.
در خاتمه خودم به اهل خانوادهام تبریک میگویم و به آنها در مقابل صبرشان بشارت اجر خداوندی میدهیم.
زیاد من و جواد و تمامی شهدا را دعا کنید و بارایمان طلب مغفرت از خداوند کنید و برای پیروزی انقلاب و طول عمر رهبرمانزیاد دعا کنید.
به نماز زیاد اهمیت دهید که خیلی چیزها در همین عمل نهفته است؛ خصوصا جماعت آن.
برای فرج مولامان امام زمان (عج) هم دعا کنید خدا خیرتان دهد.
و به آنها که حرافی میکنند و خرسانه دلسوزی میکنند، بگویید خفه شوند و بدانند که من آگاهانه به طرف مرگ رفتم و آن را انتخاب کردم. بر زندگی ننگبار دنیا چه زیبا سخنی است که شهادت یک انتخاب است و نه یک اتفاق و من آن را انتخاب کردم؛ ای کوردلان به ظاهر بینا.
والسلام علی عبادالله الصالحین
فرزند شما محسن شادکام یکشنبه 20/11/64
خط آبادان- خدانگهدارتان»